تبليغاتX
Mehrdad & Aida & Artin

Mehrdad & Aida & Artin

بابا نوئل مهربون یه هدیه زیبا و دوست داشتنی ( آرتین جون ) بهمون داده

بازم سلام

آرتین جونی تو این مدت که تو کوچولو هستی و سر کار می رم کمتر فرصت می کنم برا بنویسم ولی از امروز تصمیم گرفتم حداقل هر ماه برات بنویسم

آرتین گل گلیه مامان ، فرشته ی من دیگه راه می ره و کلمات رو به صورت نا واضح می گه 

آیدا = آدا

بابا = بابابابابابا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اردیبهشت1390ساعت 11:23  توسط آیدا  | 

تولدت مبارک عزیزترینم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 اسفند1389ساعت 10:41  توسط آیدا  | 

آرتین جونم هفت ماهگیت مبارک

پسرم ، قند عسلم امروز هفت ماهه شده

ایشالله ۷۰۰ ساله بشی

Your image is loading...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 مهر1389ساعت 10:37  توسط آیدا  | 

تفکر

وای عجب سوئیچ خوشگلیه

Your image is loading...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 مهر1389ساعت 9:50  توسط آیدا  | 

خدایا شکرت

آرتین جونم دو تا دندون دیگه در آورده   

یکی بالا و یکی پایین

مجموعاً یکی بالا و دو تا پایین ، خدایا شکرت

                                  

+ نوشته شده در  شنبه 10 مهر1389ساعت 10:20  توسط آیدا  | 

آرتین جونم 6 ماهه شده و یه دندون کوچولو در آورده

آرتین نازنینم باورت نمیشه که با نفس تو زنده ام  

 
Your image is loading...

پسر گلم بزرگ شد و یه دندون کوچولو تو لثه پایین در آورده مبارکه پسرم   

در ضمن تو این عکس همش غرغر می کنه 

Your image is loading...

قربون اون تعجبات بشه مامان


Your image is loading...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 مهر1389ساعت 12:1  توسط آیدا  | 

عکسهای آرتین جونم از بدو تولد تا حالا

سلام

ببخشید که کمی دیر شده واسه گذاشتن عکسهای جوجوم

Your image is loading...

بیمارستان شهریار تبریز - ۱۸ اسفند ۱۳۸۸

Your image is loading...

الهی مامان فدای اون موهای خوشگلت بشه

Your image is loading...

دی جی آرتین

Your image is loading...

فدای اون نگاهت بشه مامان

Your image is loading...

پسر گلم اصلا تو حموم صداش در نمیاد و عاشق حمومه

Your image is loading...

در حال رانندگی و خوانندگی

Your image is loading...

فدای اون خنده های بی ریات

Your image is loading...

پسرم کیف مامانش رو می گرده

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 شهریور1389ساعت 10:12  توسط آیدا  | 

اولین بار ورود به وبلاگ بعد از به دنیا اومدن عسلم

آرتین جونم الان دیگه با تمام وجودم می تونم حس کنم تو رو

باورت نمی شه که تمام زندگی و هستی منی

عاشقانه و روز به روز بیشتر از قبل دوستت دارم

راستی بابایی جونت هم عاشقته

وقتی رفتیم تهران بابایی می گفت اصلا نمی تونم دوری آرتین جونم رو تحمل کنم

بازم سر فرصت برات می نویسم

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 خرداد1389ساعت 19:31  توسط آیدا  | 

هفته 37

امروز رفتیم سونوگرافی آخر و تعیین زمان زایمان . اگه خدا بخواد 18 اسفند ساعت 10 صبح میریم بیمارستان تا جنابعالی قدمهای خوشگلت رو بذاری تو این دنیا .


پسرم همش ورجه وورجه میکردی و تازه یه کار با نمک انجام دادی ، الهی قربونت بشه مامانی

که موقع سونوگرافی دست راستت تو دهنت بود و داشتی انگشتای کوچولوتو می خوردی .



+ نوشته شده در  دوشنبه 3 اسفند1388ساعت 0:25  توسط آیدا  | 

خداحافظی

آرتین کوچولوی نازنینم

امروز آخرین روز کاری قبل از به دنیا اومدن توه ،دلم برای همه ی همکارام تنگ میشه به خصوص واسه خاله سپید.

خدا میدونه که کی دوباره می تونم برگردم به تک ظرف !!!!

برای همه آرزوی سلامتی دارم و مخصوصا همکار عزیزم بابایی مهربونت

به امید دیداری دوباره اما خیلی متفاوت با وجود تو نازنینم در تک ظرف

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 بهمن1388ساعت 14:53  توسط آیدا  |